تبلیغات
roozegaresevil
 
roozegaresevil
هیچوقت دروغ نگو کینه نداشته باش و هرگز خیانت نکن اونوقت با آرامش زندگی میکنی(3 اصل زندگی شخصیم)
 
 

بعد از دوسال نوشتن یه کم سخته ... وقتی همه چیز عوض شده و اونی که هستی با نوشته هات متفاوت شده سخته بنویسی.....



نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 11 مرداد 1393 :: توسط : sevil

با روح و روان انسانهای زیادی آشنا هستم اما نمی دانم که “خود” کی هستم !اچشمهایم برای دیدنم بسیار نزدیک من اند و نیستم من آن کسی که آنها نظاره گرند. میتوانستم برای خود بیش از این مفید باشم، ااگر کمی دورتر از خود قرار داشتم.ا
نه آنچنان دور، البته، که دشمنم !انزدیکترین دوستها حتی فرسنگها دور از من اند اباری، چشم هایی نه چنان دور که دوست، نه چنین نزدیک به من !ادر می یابید که از شما چه می خواهم ؟
آهنگ نوشت:اینم یک عدد آهنگ




نوع مطلب : شعر وهنر، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1391 :: توسط : sevil

گاهی بعضی اتفاقات رو که میبینم با اینکه خیلی بچه هار و دوست دارم ولی دلم نمیخواد هیچ بچه ای تو این خاک متولد شه... این افراد میتونن جایی باشن که زندگی شادتر و امیدوار کننده تری داشته باشن جایی که حداقل نتیجه زحمتشون رو ببینن نه اینکه بدتر سرخورده شن...و خیلی حداقل های دیگه زندگی...
فکر کنید نسل ما تصمیم بگیره جلوی ادامه نسل رو بگیره ،شاید از نفرین آیندگان در این صورت در امان بمونیم... واقعاً بچه ها و نوادگانمون گناه دارن...






نوع مطلب : خودم، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 30 خرداد 1391 :: توسط : sevil

داشتم فکر میکردم اگه ایران محله چینی ها داشت و اجازه داشتن هر گوشتی رو سرو کنن خیلی خوب بود چون دیگه انقدر گربه و موش تو خیابونا قدعَلَم نمیکردن و همپامون تو پیاده رو ها راه نمیرفتن و مجبور نبودی برای آقا موشه ترمز برنی از خط عابر رد شه و تو پیاده رو شاهد موش مردگی شونم نبودی تازه از این گذشته میدونید برای چند نفر ایجاد اشتغال میشد!!!




نوع مطلب : خودم، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 28 خرداد 1391 :: توسط : sevil

روز خوبی بود... چند وقت پیش داشتم برای پایان نامم سرچ میکردم یه مسابقه اینترنتی یکی از ادارات وابسته به موضوع  پایان نامم رفتم یه مسابقه گذاشته بود و چون اطلاعاتش رو قبلاً خونده بودم خوشحال شدم و برای خودم و چند نفر دیگه جوابهاش رو ارسال کردم و امروز بهم زنگ زدن گفتن برنده شدی آدرس بده هدیه ات رو برات بفرستیم ..جالب اینکه فقط 5 نفر برنده داشت وهیچ کدوم از اون افرادی که به اسمشون شرکت کردم برنده نشدن...بعدم با دوست برنامه فرهنگی رفتیم کنسرت رضا یزدانی خوب بود  چون صداش و سبکش رو دوست دارم بدیش هم فقط این بود که از ورودی آقایون نگهبان تذکر میدن و باید از گِیت گشت به سلامت رد شی و نفس راحت بکشی ...به جز این قضیه که خوب دیگه داره عادی میشه همه چیز خوب بود البته آهنگی هایی رو که تو تئاتر کمی بالاتر خوند خیلی بیشتر دوست داشتم چون فقط خودش گیتار میزد و میخوند...
این دو عدد آهنگ که دوست دارمشون: آهنگ 1
و آهنگ 2 اینم یکی از آهنگای که یادش بخیر   یه مدت خیلی دوسش داشتم...




نوع مطلب : خاطرات، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 25 خرداد 1391 :: توسط : sevil

ساعت 2 نصفه شب با سرعت 130 کیلومتر تو اتوبان نیایش در حال کل با پسر ماشین کناری گرفتنش ...با افتخار قضیه رو تعریف میکنه برام و میگه افسری که گرفتتم باهام لج افتاده گواهی نامم رو نگه داشته دست خودش...دو روز بعد میگه :افسره میلنگه امروز بهم گفت بیا بیرون تو ماشین منتظرتم تا گواهی نامت رو بهت بدم رفتم شمارش رو بهم داد..میگم حدس میزدم مشخص بود ...میگه آره منتظر بود التماسش کنم ...میگم میدونی خوب حق داره دختری که ساعت 2 با یه ماشین با اون سرعت کل میندازه فکر درست در موردش نمیکنن ...!!! تو که اهل خیلی کارا نیستی با کل انداختن و جذب پسرا دنبال چی میگردی؟؟یه دوستیه موقت ؟؟...بعد وقتی از کارات تعجب میکنم میگی تو خیلی صورتی و لایتی من مثل تو نیستم...
دیدن بعضی دخترا واقعاً ناراحتم میکنه برام فرق نمیکنه دوستم باشه یا غریبه متاسفانه بعضی دخترا فقط قصدشون جذب جنس مخالف به انواع حالتهاست ...درسته این یه حس درونیه و مخالفش نیستم ولی خوب هر چیزی حدی داره از حدش که بگذره هیچ زیبایی ای نداره.. خیلی ناراحت کننده است دختر خودش رو ابزار کنه  ... هم جنس عزیز خودت رو مثل سفره ای کردی که هرکس بهت نزدیک میشه اجازه میدی برحسب زرنگیش ازت لقمه برداره ولی  هیچکدوم از این افراد خودت رو نمیبینن همشون برای ارتباط زود گذر میخوانت و انگار نه انگار که براشون وجود داشتی... هر کس حریم رفتارش رو خودش مشخص میکنه حتی با کسی که 180 درجه رفتارش متفاوت با رفتارتِ میتونی در ارتباط دوستانه باشی چون این رفتار و گفتار تو هستش که به رفتار اون جهت میده چرا ما دخترا عادت داریم همه اتفاقات رو بندازیم گردن جنس مخالف و خودمون رو کلک خورده نشون بدیم ...اصلاً اینطور نیست و در اکثر موارد مقصر خودمونیم... اینکه یه دختر خودش رو عرضه کنه اصلاً زیبا نیست و من که دخترم حس خوش آیندی بهم دست نمیده چه برسه به جنس مخالف چون زیبایی یک زن به حجب و متانتشه...وقتی هم که میگی میشنوی که من اُپن مایندم ... آخه اپن مایند بودن مگه به عرضه خودته ... باید با افراد در ارتباط باشی ولی هر کس برحسب حریم خودش اینجوری هر رابطه ای زیبایی خودش رو همیشه حفظ میکنه ...
ختم کلام:تاریخ و تجربه اثبات کرده است دوست عزیز مطمئن باش هر مقدار متین تر رفتار کنی در درجه اول سودش برای خودته...گستا خی در رفتار باعث بیزاری میشه ...
 والسلام علیکم...
اتمام موعظه اول





نوع مطلب : خودم، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 24 خرداد 1391 :: توسط : sevil

روز پر کاری داشتم از اون روزا که یادم نمیاد تا آخر شب چندتا جا رفتم و چه کارایی انجام دادم... به جز اینکه دوباره مریض شدم و سرگیجه امونم رو بریده بود تمام کارا رو به نحو احسنت انجام دادم و مثبت کارام بیشتراز منفیشون بود...و از اونجا که دیدم برنامه فرهنگی این هفته مون رو انجام ندادیم و چند ساعت وقت خالی دارم به دوست برنامه فرهنگیم پیشنهاد  دادم بریم تئاتر و رفتیم "مکبث"تئاتر خوب و پرمفهومی بود بازیشون فوق العاده بود ...(اگر کسی خواست بره اول اینجا رو بخونه )
بارها و بارها "سیزیف "سنگی را که از کوه در می غلتد با تلاشی جانکاه به نزدیک قله باز میگرداند،تکرار،مجازات سخت خدایان است.





نوع مطلب : تئاترها، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 23 خرداد 1391 :: توسط : sevil

ماشین پشت ماشین نیرو پشت نیرو جوون پشت جوون به بهانه پوشیدن ساپورت و ... سوار میشن ...داریم تو یکی از خیابون های اصلی و شلوغ پیاده میریم  یک جوون حدود 30ساله معتاد افتاده وسط پیاده رو یک آقای میانسال ایستاده کنارش به جای اینکه بیاد ببینه این جووون چرا افتاده و حرکت نمیکنه چشم از ما برنمیدار و تیکه میندازه شعورم خوب چیزیه که بعضیا تا آخر عمرشون ندارن...!!!میریم و بعد از دوساعت برمیگردیم به دوستم میگم به نظرت پسره هنوز اونجاست میگه نه حتماً اومدن بردنش میگم ولی هست چون مردِ که داشت رد میشد برگشت نگاهش کرد، فکر کنم مرده پوزیشنش تغییر نکرده زنگ بزنیم بیان ببرنش...!!!ولی  نمیدونیم به کجا باید زنگ بزنیم ...دوستم میگه بریم به اون گشتیا بگیم !!!میگم فکر میکنی میان میبرنش؟؟؟ مارو سوار میکنن میبرن...!!! میریم  مغازه خرید کنیم آقای فروشنده داخل کیف پول هر دومون رو بازرسی کرد و آمارش رو به خودمونم داد ... به دوستم میگم به فروشنده بگیم زنگ بزنه بیان ببرنش؟؟ میگه تو فکر کردی این زنگ میزنه ؟ نه، اینکه در عرض  چند ثانیه تعداد پولامون رو شمرد باید یک ساعت توجیهش کنیم ...
 دارم بهش فکر میکنم که چرا تو یکی از مراکز شلوغ شهر که در عرض همین دو ساعت 5 تا ماشین از جوون پر شد و رفت کسی کاری به حال اون شخصی که افتاده بود زمین نداشت درسته معتاد بود ولی آدم که بود ... این درسته کسی که همسنه پدرته ایستاده باشه کنار شخصی که همسن پسرشه و به دخترای مردم تیکه بندازه..؟؟؟ کجای این زندگیه؟؟کجای این انسانیته؟؟؟متاسفم حتی برای خودم....که واقعاً نمیدونستم به کجا باید زنگ بزنم!!! به اورژانس که فکر مکینه سر کار گذاشتی و صدبار بهت زنگ میزنه تا مطمئن شه!!به کجا باید بگی...آتش نشانی که ربطی بهشون نداره...!!! نیروی انتظامی  ؟؟ اونام میگن در حیطه وظایف ما نیست!!! واقعاً باید به کجا بگی؟؟؟ تنها جایی که میمونه شهرداریه ... !!!!که فکر کنم خودشون ساعت 9 شب به داد اون بیچاره برسن...!!! خانواده اون جوونا هم بعد چند ساعت اتلاف وقت بچشون رو میارن بیرون...!چی ارزش  داره؟؟ عمرمون؟ جوونیمون؟؟ وقتمون؟؟انگار هیچی دیگه ارزش نداره...




نوع مطلب : خودم، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 22 خرداد 1391 :: توسط : sevil

دارم فکر میکنم نمیتونم به نتیجه برسم با خودم ...پذیرفتنه خیلی حرفا برام سخت شده دیگه برام قابل باور نیست هیچ دوست داشتنی رو بپذیرم حتی اگه واقعی باشه و حسش کنم و تو کلمات صداقت موج بزنه بازم  میخوام نشون بدم نه این حرفا درست نیست نمی تونم با خودم کنار بیام هنوز کسی هست که کسی رو صادقانه و خالصانه دوست داشته باشه .... چقدر میتونه دوام داشته باشه؟؟؟
خیلی حرفایی که قبلاً باعث خوشحالیم میشد الان ناراحتم میکنه و تو شرایطی که مغزم پر از اتفاقات و فرصت ندارم به کارام برسم باید بهشون فکر کنم شاید تقصیر خودم باشه ... گاهی انقدر فکر میکنم ساعت از دستم خارج میشه حوصله کسی رو ندارم حتی خودم،حرکات بعضی افراد ناراحتم میکنه ... دیگه حوصله ندارم حتی با دوستانم که طرز فکر متفاوتی دارن صحبت کنم رفتم تو خلاء ...
خیلی چیزا برام جذاب شده  چیزایی که قبلاً ادعا میکردم و  بالای منبر میرفتم که برام مهم نیستن شاید چون همیشه داشتمشون برام مهم نبودن ولی الان همه رو با هم ندارم هر کدوم جدا از همند .... خدا داره امتحانم میکنه تو این شرایط همشون رو گذاشته جلوی چشمم و میگه یکیشون رو انتخاب باید بکنی شایدم هیچکدوم ...
به گذشته ام فکر میکنم که در خیلی زمینه ها متفاوت بودم خیلی حرفا رو زود باور میکردم شاید تا یک مدت پیش همینجور بودم ولی الان حس میکنم سنگدل شدم با خودم مبارزه  میکنم ... از شنیدن اینکه کسی بهم بگه خیلی خوب درک میکنی ، باشعوری ، مهربونی و خیلی حرفای دیگه حس میکنم بهم بدترین توهین رو کرده و این پلِ سواستفادست .....حوصله ندارم حتی به دوستانم جواب بدم
(البته منهای دوتا از دوستان خوب دنیای مجازیم که خیلی دوستشون دارم و خیلی کمکم کردن) ... همش تقصیر خودمه همش ...نمیدونم شایدم تقصیر خودم نیست تقصیر رنگ وارنگ شدن زمونه است که میترسم همون آدم گذشته خیلی نزدیک خودم باشم کسی که پنهان کردنش برام سخته ..دیگه نمیتونم بعضی حرفا رو قبول کنم و به بعضی مسائل فکر نکنم ...واقعاً از بعضی مسائل خسته شدم ...حتی نسبت به ماه پیش زندگیم کلی تغییر کرده ....
اینم یک عدد موزیک لایت برای مواقعی که نیاز به آرامش دارم...
شعر نوشت، 5 اردیبهشت91:

به جان و سر که نگردانم از وصال تو روی

و گر هزار ملامت رسد به جان و سرم


وبلاگ نوشت:تو این وبلاگ زیاد راحت نمیتونم بنویسم برای همین شاید عوضش کنم شاید وبلاگیم رو ادامه بدم که واقعیتر نوشتم داخلش ...دوستان صاحب وبلاگ کدوم بلاگر امکانات بیشتری داره..(پرشین رو امتحان کردم دوست نداشتم ورد پرسم دردسرش زیاده فرصتش رو ندارم)





نوع مطلب : خودم، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 21 خرداد 1391 :: توسط : sevil

نزدیک یکسال پیش شرطی بستی(شرط بندی فعل حلال است) اگه همون موقع میبردی خیلی کیف میداد خیلی وقت گذاشتی براش و دنبالش گشتی ولی دیدی وقتی چند ساعت به یک مسئله گیر میدی انگار نه انگار بدتر گره میخوره کلاً میگذاریش کنار و بعد یک مدت خودش میاد جلوی چشمت... این قضیه هم همینطور بودچند ماه پیش زد و نا خواسته 98%جواب این شرط بر حسب اتفاق بر بنده واضح و مبرهن شد ولی خوب بنا به نوع شخصیتم و اخلاقم هیچی نگفتم و به روی خودم نیاوردم  ولی حالا همون 2% باقی مانده هم عینیت پیدا کرده برام و 100 % میدونم بردم ولی بازم بنا به مسائلی که متناسب با شخصیتم نمیدونم و مسائل اخلاقی نمیگم یعنی حتی از گفتنش خجالت میکشم و از دایره تربیت و شخصیتم خارج میدونم بخوام بگم و حتی به روی اون شخص بیارم چون فکر نمیکردم نتیجه شرط خارج از دایره تربیت باشه ... کلاً خیلی بده آدم موجود تیزی باشه چون ناخواسته بعضی چیزا رو میفهمی ..نمیخوایا ولی یکدفعه خودش از قانون جذب استفاده میکنه و میاد طرفت و تو هم که به یک اشاره دَنگ مثل دو قطب ناهمنام جذبش میکنی خلاصه خیلی بد، خدا نصیبتون نکنه...این تیزی بد دردیه بد... مواظب باشید با آدمی مثل بنده شرط نبندید چون بهرحال یک روز شرط رو ازتون میبره و بعد یک مدت که شما یادتون رفته بود یادتون میندازه و می بازید مگه اینکه مثل این مورد خارج از ادب بوده باشه و از روی شخصیتی که برای خودش قائل بوده بردش رو اعلام نکنه ...




نوع مطلب : خودم، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 20 خرداد 1391 :: توسط : sevil
( کل صفحات : 38 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: sevil
منوی اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو